|
|
||
|
دانشگاه به روایت تصویر!
دوازدهم آذر 1388 سلام!
دانشگاه رفتن من که با خودش حاشیه های فراوونی داره شما چطور؟ صب کله سحر ساعت ۶:۳۰ باید بیداربشم همه بچه های اتاق رو بیدار کنم مامانه اتاقم من:دی یه روز خواب موندم هیچکس نماز صب نخوند :دی بعد از حاضر شدن و پوشیدن ۷ لایه لباس میرم بیرون سر کوچه منتظر سرویس دانشگاه می مونیم که ۹۰ درصد اوقات دیر می رسم باید خودم برم! بعد از اون میریم جلو دانشگاه مرکزی که سرویسای دانشکده خودمونو سوار بشیم بریم سردشت دانشگاه بچه فشنا:دی (دانشکده فنی و علوم پایه سردشته) بعد از پیاده شدن از دامنه کوه باید بری بالا تا به دانشکده برسی جلو در دانشکده همه از دور که میان در حال درست کردن سر و وضعشونن ( به دلیل رفلکس بودن شیشه ها) :دی حال میده فقط از پشت شیشه حرکات دانشجوها رو ببینی بخندی! بالاخره هر جوری هست میرسی به کلاست اما بین کلاسا طبقه اول میشه محل آمار گرفتن و دید زدن طبقه دوم محل قرار گذاشتن دختر و پسرا :دی و اما شیطونی های توی دانشگاه! اگه شمام یه سحر تو کلاستون داشتین دیگه دلیلی برای غم و غصه نبود فقط یه مشکلی داشت دو روزه کل دانشکده میشناختنت از برق دانشگاه رو قطع کردن بگیر تا اعلامیه رو از برد کندن زدن به پشتش تو دانشگاه را رفتن و مهر بانک و زدن کف دستش بقیه کاراشو نگم بهتره بد آموزی داره:دی این گوسفندا رو هم که می بینید مث بعضیا که نمی دونن اومدن دانشگاه درس بخونن یا برای جدا شدن بوفه شیشه بشکونن نمیدونن اومدن علف بخورن یا ... اینم از وضع چایی درست کردن بجه ها تو خوابگاه
خوابگاه دختورنه اینه وای به حال پسرا! اینم یه گل خوشگل از گلای دانشگاهمون ااااااااااا! از همه مهم تر داشت یادم می رفت نکته اخلاقی توی نماز خونه که متاسفانه کسی بهش توجه نمیکنه! داری نماز می خونی برات گلپری می ذارن ___-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-___
مرده ای در دل تابوت تکان میخورد آرام آرام ...
بیست و هفتم آبان 1388 تو میروی...
نگاه ِ من به خیابان ها به کوچه ها به معبر ِ همیشگی ات...
بعد از تو هزارن قدم به تن ِ آن کوچه ها نواختند و این مسیر اما تنها خاطر ِ تو را حبس کرده است...
پ.ن : تو نمیدانی غریو ِ یک عظمت وقتی که در شکنجه ی یک شکست نمینالد چه کوهیست...
___-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-___
تولد
ششم آبان 1388 چند روز پیش داشتم تقویم رو ورق می زدم رسیدم به ۶ آبان
تولد زهرا نزدیک بود! امروز اومدم که کامنت تبریک بذارم نمی دونستم هنوز پستی گذاشته نشده یه زمانی این جا برو بیایی داشت برا خودش! می دونم شاید این تبریک برای زهرا خوشایند نباشه اما دل و میزنم به دریا تولدت مبارک! ___-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-___
یه پرنده ست که از پرواز خود خسته ست...
بیست و سوم مهر 1388 سلام...
دوره ی ارزانیست …
شرف اینجا ارزان …
تن عریان ارزان …
آبرو قیمت یک تکه ی نان ...
و دروغ از همه چیز ارزانتر …
و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان!!
___-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-___
به قول ممد یه بار انگشت خدا رو 7 گیر کرد
هفتم مهر 1388 ما یکی دو بار سعی کردیم تولد بگیریم نشد پس خودمونو ضایع نمی کنیم تازه شم بچه ها همه پر و پخشن فقط من هستم و ممد خود شیوام پر و پخشه حتا ینی تلفنشون قطه فک کنم من و ممدم بخوایم با هم برقصیم دعوامون می شه تفاهم نداریم پس ولش کن همینجوری در گوشش تبریک می گیم بهش جشنم نمی گیریم تولدت مبارک شیوا ممدم تبریک می گه بعد نوشت: دیگه می تونی رای بدی ___-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-___
|
||